یک فامیل رفته بودند غرقه به میله، زنش گفت فرش زیر درخت بندازیم خوب هست، شوهریش گفت نه در بین سریک بندازیم بهتر هست، زنیش گفت موتر ها ما را میزند... خلاصه زیاد دعوا کردند آخر فرش را روی سرک انداختند، چند دقیقه بعد یک لاری آمد طرف شان، هر چه که آرنگ زد اینها تکان نخوردند، آخر لاری هم کات کرد خورد به درخت، مرد به زن خود گفت دیدی، حالا اگر زیر درخت میبودیم لاری مارا زده بود.
یک بچه رفت بود سفر وقت بر گشت دید که پدرش و برادرش ریش های شان بلند شده، بچه یکدم شروع کرد به گریه گفت بگوئید چی شده من طاقت دارم، پدرش گفت بچه چرا ریش تراش را همرای خود برده بودی
یک زن به شوهر خود گفت از چی من زیاد خوشت میاید، از اندام مقبولم، از روی زیبایم، قد بلندم، شوهرش به طرفش سر تا پا سیل کرد گفت مره از بی شرمی تو خوشم می آید