مسافر
مسافری وارد دهکده ای شده بود شبی از صاحب مسافرخانه پرسید: داکتراین دهکده در کجا معاینه خانه دارد؟ گفت مادراینجا داکترنداریم و هممه به مرگ طبعی میمیریم.
بوت طاهر
روزی طاهر برای ادای نمازبمسجد رفت مقابل مسجد کلیسای بود. عده ای که او را میشناختند وقتی سربسجده گذاشت بوت هایش را دزدیده بداخل کلیسا انداختند.
طاهر پس از ختم نماز وقتی بوتهای خود را در کلیسا پیدانمود گفت: سبحان الله که من خودم مسلمانم و بوتهایم مسیحی.
بیمار وداکتر
بیمار:داکترصاحب درمقابل خوبیهای شما چگونه تشکر کنم؟
داکتر: اگرنقدی باشد بسیارخوب است.