تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
فکاهی
بزرگ
پسر: پدرجان من چه وقت بزرگ میشوم که از لت وکوب مادرم خلاص شوم؟
پدر: پسرجان من خودم هنوز انقدربزرگ نشده ام.
رازخانه
معلم از شاگردی خواست که جنگ های معروف را نام ببرد.
شاگرد بامعصومیت جواب داد: معلم صاحب مادرم گفته که رازخانه را افشا نکنم.
موتردربست
آصف میخواست از کارته نو به خیرخانه برود تکسی رادست داد وگفت: تا خیرخانه چند میبری؟ دریور جواب داد:دربست صد افغانی آصف گفت: من پنجاه افغانی میدهم ودربازمیروم.