یک نفر ساعتش از کار افتاد، وقت ساعت خود را واز کرد دید که یک مورچه داخل ساعتش مرده، گفت فامیدم، دریور ساعتم مرده
یک روز یک مار زیاد خفه و غمگین بود، ازش پرسان کردن چی گپ هست، گفت یک عمر عاشق باشی آخر هم بفهمی که عاشق یک شلنگ بودی
هر روز یک فیل می آمد خانه مورچه ها را خراب میکرد، یک روز مورچه ها تصمیم گرفتن که همرای فیل جنگ کنن، وقت فیل آمد همه مورچه بجانش چسپیدن، و فیل خوده تکان داد همه مورچه ها افتاد، یک مورچه به گردن فیل بند مانده بود، دیگه مورچه ها از زیر صدا میکردند غلام علی خفکش کن