از یک وردکی پرسان کردن که چرا ماهی ها گپ نمی زنند، گفت تو هم اگر دهنت پر از آب می بود نمی توانستی گپ بزنی
یک روز یک وردکی خوده به موش مرده گی زده بود پشک خوردیش
یک جای جشن بود، یک وردکی داخل میدان بود رقص کرده میرفت و هر چیز خورده میرفت، ازش پرسان کردن که ترا که دعوت کرده، گفت من از فامیل عروس هستم، میگویند این خو جشن سالگره هست