یک بچه همرای مادر خود رفته بودن پارک، بچه دید یک نفر میرود سرش کل هست و موی ندارد، گفت مادر ببین او نفر موی ندارد مادرش گفت نگو که میفهمد بد هست. بچه گفت او تابه این سن و سال نفهمیده که کل هست
یک وردکی 50 ساله را گفتند که به کدام یک از آرزو های جوانی ات رسیده ای، گفت بلی وقت به خوردسالی پدرم مو های مرا کش میکرد، آروز میکردم که موی نداشته باشم و حالا به آرزویم رسیده ام