یک نفر جیغ زد که نجیب بچه ات مرد، نفر خود را از منزل پنج انداخت پائین، منزل چهار که رسید یادش آمد که بچه ندارد، به منزل سه که رسید یادش آمد که زن ندارد و به منزل دو که رسید یادش آمد که نام او نجیب نیست
یک نفر یک روز خوده به آئینه دید به فکر افتاد، بعد از چند ساعت گفت ها فهمیدم این خو هموهست که امروز به سلمانی یک ساعت به طرفم سیل میکرد
یک نفر میخواست بچه خوده نصیحت کند، به بچه خود گفت که چند ساله هستی بچه اش گفت 16 ساله، پدرش گفت هم سن های تو حالا سی ساله هستن