صرافی
فضل الله در صرافی کاکایش نشسته بود یک دهاتی از ان جا میگذشت دید دردوکان غیر ازپیسه چیزدیگری نیست پرسان کرد دراینجا شما چه میفروشید فضل باخودش گفت بیا این دهاتی را مسخره کنم به همین سبب گفت : خر میفروشیم.
دهاتی گفت : غیر از خود دیگر هم نمونه دارید.
روشنی
معلم : وحید خودت بالای درس دیروز روشنی بینداز.
وحید: معلم صاحب گروپ دستی ندارم.
فرار
پدر: راتب چرا امروز از مکتب فرار کردی
راتب: پدرجان فرارنکردم بلکه قدم زده به خانه آمدم.