سپر
وردکی باسپربرای جنگ رفته بود ازقلعه ای سنگی برسرش زدند وسرش را شکستاندند.بسیارقهرشد و گفت: ای مرد ،کوری این سپر بزرگ را ندیدی که سنگ برسرمن زدی.
دل تان را میسوزاند
نذیر به خانه ای یکی ازدوستان مهمانی رفت صاحبخانه مسکه ونان وعسل برای او آورد نذیر مسکه را با نان و عسل خورد و باقی عسل را هم با انگشت می لیسید صاحبخانه به او گفت: عسل خالی نخورید دلتان را میسوزاند. نذیر در حالیکه کاسه را می لیسید کفت: خدامیداند دل کی را می سوزاند.
راست یادروغ
روزی یک وردکی از مادرش پرسید چرا زاغ را درقفس نگه داشته اید؟ مادرش بالحن جدی گفت: میگویند زاغ دوصد سال عمرمیکند میخواهم ببینم راست است یادروغ