فکاهی و کارتون روز فکاهی یک زن به شوهر خود گفت من برای پنج دقیقه میروم خانه همسایه و تو هر نیم ساعت یک بار دیگ را ببین که نسوزه یک وردکی از وردکی دیگه پرسان کرد که چه وقت آمدی، گفت پس فردا، وردکی دیگه گفت که تابحال پس فردا نشده، گفت خودم میفامم، خو کار داشتم کمی وقت تر آمدم معلم از شاگرد خود پرسان کرد که چرا هر روز که آفتاب هست چتری میاری، شاگر گفت بخاطریکه روز های که باران هست پدرم چتری را میبرد کارتون آخرین مطالب فکاهی و کارتون روز نکتههای مخصوص کد بانو دریاچه در چهار فصل / تصاویر تاثیر ماه بر جزر و مد دریا/ تصاویر تصاویری جدید از "سندی" ویرانگر در امریکا فروش پناهگاه برای آخر الزمان! تلفات ناتو در سال 2012 به 370 نفر رسید اینها به ستاره افغان نرسیدند دخترکی از جنس افغانستان لیونل مسی در انتظار اولین فرزند خود ابربرچسبها خبرنامه با واردکردن آدرس ایمیل تان در کادر زیر آخرین کتابها را در ایمیل تان تحویل بگیرید : لطفا اول ایمیلتان .wwwنگذارید .