یک وردکی از دفتر خود به خانه زنگ زد، زنش گوشی را گرفت مرد گفت عزیز امروز چاشت چی پخته کردی، زنش گفت زهر مار، شوهرش گفت خوب هست من زنگ زدم که بگویم من امروز چاشت نمیایم خانه
یک وردکی خواب دید که سه و چهار نفر او را لت کردند، از سبایش همرای رفیق های خود یک جای خواب میکرد.