دیوانه اولی: تو چه وفت آمدی؟
دیوانه دومی: صبا نه دیگه صبا
دیوانه اولی: صبا نه دیگه صبا خو هنوز نامده
دیوانه اولی: میفامم، کار داشتم وختر آمدم
.
.
.
.
.
یک بس مسافربری در یک سرک سرپایینی روان بود و مردی به دنبالش می دوید . رهگذری برایش گفت : فکر نمی کنم گیر کده بتانی . مرد درحالیکه هنوزهم می دوید با نگرانی گفت : دعا کو که گیرش کنم چراکه مه خودم دریور بس هستم !