یک وردکی زنگ زد به داکتر گفت داکتر صاحب ترا بخدا کمک کن طفلکم یک قلم را قرت کرده، داکتر گفت درست هست من حالا میایم، وردکی گفت داکتر صاحب تا شما میرسید من چکار کنم، داکتر گفت تا آنوقت همرای پنسل نوشته کن
.
.
.
معلم از شاگرد خود پرسان کرد که چرا هر روز که آفتاب هست چتری میاری، شاگر گفت بخاطریکه روز های که باران هست پدرم چتری را میبرد