یک وردکی رفت پیش داکتر گفت داکتر صاحب من کمرم از صبح تابحال راست نمی شود، داکتر طرفش دید، گفت دلیلش معلوم هست، دکمه یخن قاقت را با دکمه پطلون ات بسته کردی
.
.
.
یک وردکی رفت ماه عسل، وقت بر گشت زنش گفت چرا مرا نبردی، شوهرش گفت که بخواب شیرین بودی، دلم نشد ترا بیدار کنم