یک وردکی خسیس یک خوشه انگور می برد خانه به زن و فرزندانش و برای هر کدام شان یک دانه میدهد : اولاد هایش گفتند که چرا یک دانه انگور : گفت فرزندم، عزیزم بقیه اش هم همین مزه را میدهد....
.
.
.
.
شخصی سوزنی را در خانه گم کرده بود ودرکوچه آن را می پالید
او را گفتند: سوزن را به خانه گم کرده ای ولی درکوچه آن را می پالی