قــاضی : راستی موقع که ساعت طــلای این آقارا د زدی کــردی هیچ نترسیدی .
دزد :چــرا جناب قــاضی ترسیــدم که نکند ساعت طــلا نباشد
.
.
.
.
روزی دختر همسايه خانه همسايه خود رفت و گفت که قيچی تان را بدهيد .
هم سايه : ايا شما قيچی نداريد ؟
دخترک: داريم ولی مادر با ان سر قوطی روغن را باز نمی کند چرا که خراب ميشود