روزی وردکی در باغی بر روی یک زینه بالا شده بود و از درخت میوه میخورد.از قضا صاحب باغ او را دید و با قهر و عصبانیت پرسید:او وردکی بالای زینه چی میکنی؟ وردکی گفت: زینه می فروشم. باغبان پرسید: ده باغ مه زینه می فروشی؟ وردگی گفت: زینه مال خودم اس. دلم ده هر جای که فروختم.
.
.
.
.
. روزی وردکی مقداری پیاز و کچالو خرید و در خورجینش گذاشت.سپس خورجین را بر شانه اش انداخت و بالای خر سوار شد که بطرف خانه برود.رهگذری پرسید: وردکی صاحب ! چرا خورجینت را بالای خر نگذاشتی که بر شانه ات انداختی؟ وردکی گفت: بی انصافی خواهد بود که هم خودم سوار خر شوم و هم خورجین خوده بر پشتش بگذارم!!!