وردکی مقداری خورما خرید و همینطور با خسته مشغول خوردن خورما بود.رهگذری که آن صحنه را دید پرسید که چرا خورما را با خسته میخوری؟وردکی گفت: مگر دکان خوراکه فروشی سر کوچه خورما ها را بدون خسته به من فروخته که من هم انها را بی خسته بخورم.
.
.
.
.
.
پسر وردکی به چاه پر از آب افتاده و فریاد میزد و کمک میخواست وردکی به لب چاه رفت و به داخل آن نگریست و گفت: پسر جایی نرو تا بروم از ده بالا زینه ای آورده و تو را نجات بدهم