دیوانه اولی: اگه چراغ دستی ره روشن کنم، تو از نورش بالا رفته میتانی؟ دیوانه دومی : فکر کدی مه دیوانه هستم ؟ دلت اس وقتی بالا رفتم باز تو چراغ دستی ره گل کنی که مه ده پایین بی افتم؟
.
.
.
.
.
دو نفر دیوانه تصمیم گرفتند که از دیوانه خانه فرار کنند . اولی برای دومی گفت: برو بیرونه سیل کو اگه ارتفاع دیوال کم باشه از سرش خیز میزنیم و اگه زیاد بلند باشه باید زیر دیواله سوراخ کنیم.
دیوانه دومی بیرون رفت و پس از لحظه ای بسیار ناراحت و جگرخون برگشته، گفت : فرار کدن ما از اینجه نا ممکن اس ! دیوانه اولی پرسید: چرا؟ دیوانه دومی گفت : بخاطریکه مه چهار طرفه دیدم ده اونجه هیچ دیوال نبود.