یک وردکی بسيار اهسته اهسته خط نوشته ميکرد.
از او پرسيدند که چرا آهسته آهسته نوشته ميکنی؟
جواب داد که به بچه 6 ساله خود مينویسم او تيز تيز خوانده نميتانه
.
.
.
.
.
یک روز یک بچه گک درحضور جمع خویشاوندان به مادرش گفت: مرا تشناب گرفته. مادرش گفت: بچیم نامش را نگیر بگو آلو دارم. چند روز گذشت. روزی بعد بچه گک در صنف به آستاد گفت: استاد آلو دارم. استاد گفت: ساعت تفریح بخور. بچه گک گفت: بسیار زیاد است. استاد گفت: به هم صنفان خود نیز بده. بچه گک گفت: استاد ریخت. استاد گفت: بچه ها چور....!