. دختری با قیافه ای گرفته وارد خانه شد.مادرش پرسید:جان مادر چی گپ اس پریشانی ؟ دتر گفت : هیچ،فرید امروز از مه خواستگاری کردمادرش با هیجان گفت : خی چرا اینقدر ناراحت هستی ؟ دختر گفت : اخه که او میگه به دین اعتقاد نداره ، حتی میگه که بهشت و دوزخ هم دروغ اس،مادرش با ارامش گفت : جگر خون نباش جان مادر ، تو همرایش عروسی کو ، باد از عروسی میفامه که اشتباه کده ، چرا که دوزخه باز مه و تو از نزدیک برش نشان میتیم !