وردکی با یکی از همسایه هایش سرگرم صحبت بود در همین حال پسر خردسالش که یک مرغ زیر بغل داشت دویده خانه امد،پدر پرسان کرد ای مرغه از کجا اوردی ؟ پسرش گفت : بابه مه ای مرغه دزدی کدیم.وردکی که زیاد شرمنده و خجالت زده شده بود،رو طرف همسایه کردو گفت: سیل کو ، نام خدا چی بچه ای دارم ! اگر دزدی هم میکنه مگر باز هم دروغ نمیگه !!!